زندگی نامه بهروز وثوقی - عمومی

عمومی

زندگی نامه بهروز وثوقی
نویسنده : مهدی زیوری - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳

  ساعت پنج صبح روز بیستم اسفند ماه ۱۳۱۶ خورشیدی، در شهرستان خوی آذربایجان، پسری به دنیا آمد که اولین فرزند خانواده بود. پدربزرگ مادری اش – "جعفرزاده چهراقی" - که روحانی بود و امام جمعه ی تبریز، اسم او را گذاشت "خلیل"، و به رسم آن زمان، نام و ساعت و روز تولدش را پشت قرآن نوشت. چون می گفتند در روز خوبی متولد شده، او را "بهروز" نامیدند. خانواده ی پدری از خان ها و مالکان آن روزگار در آن خطه بودند. اصلاً اهل مرند بودند و بیشتر خویشاوندان پدری اش در آن شهر زندگی می کردند.

بهروز" برادری داشته یک سال کوچک تر از خودش بنام "فیروز"، و دو خواهر کوچک که آنها هم با یکدیگر یک سال اختلاف سن داشتند به نام های "گلدون" و "مهین". خانواده ی وی بعدها به تهران می روند. اوایل اقامت در تهران، زندگی دشواری داشتند. خواهرانش حصبه می گیرند و می میرند. پدرش در بهداری کار می کند. اولین فیلم ایرانی که "بهروز" می بیند «ولگرد» است با بازیگری "ناصر ملک مطیعی". "بهروز" شبیه "ناصر" گریم می کند و لباس می پوشد و جرقه ی هنرپیشگی در وجودش شعله می کشد.


زندگینامه ی "بهروز وثوقی" را "ناصر زراعتی"، نویسنده ی معروف سینمای ایران و با همیاری "مرتضا نگاهی" (روزنامه‌نگار)، "پرویز شفا"، دکتر "کمال آذری"، "فرامرز خدایاری" و "اکبر صدیق"، توسط نشر «آران پرس» در سانفرانسیسکو (در 5000 نسخه در ماه آگوست سال 2004) نوشته و از زمان تصمیم "بهروز" به انتشار خاطراتش تا چاپ آن چهار سال طول کشیده است. طولانی شدن این مدت یکی به علت فاصله ی مکانی "زراعتی" (شهر گوتنبرگِ سوئد) و "بهروز وثوقی" (سان فرانسیسکو - امریکا) بوده و حدود یک سال هم منتظر کسب مجوز از وزارت ارشاد بودند که تا به حال بی نتیجه مانده. "ناصر زراعتی" در وبلاگش نوشته: «برای انجام کار این کتاب، من در سه سال متوالی، سه سفر (دو اقامت یک‌ ماهه و یک‌ بار هم 45 روز) از سوئد به سانفرانسیسکو کالیفرنیا رفتم که البته هر بار به بهانه‌ی نمایش فیلم یا سخنرانی و داستان‌خوانی و از این جور کارها بود تا انجمن‌های ایرانی و دوستان دست‌اندرکار بلیت رفت و برگشت مرا تقبل کنند و در تمام مدت هم مهمان دوست قدیمی‌ام "مرتضا نگاهی" بودم و در خلوت خانه‌ی او و با استفاده از کامپیوتر او بود که کار می‌کردم. در سفر اول، یکی دو هفته هر روز ساعت‌ها با "بهروز" نشستم و پرسیدم و او گفت و حرف‌هامان را ضبط کردیم که حدود 40 نوار یک و یک ساعته و نیمه شد. (گمان می‌کنم این نوارها موجود باشد). بعد، تمام حرف‌های "بهروز" را عیناً روی کاغذ آوردم. این دستنوشته‌ها حدود 1000 صفحه شد. آن‌گاه بود که شروع کردم به نگارش کتاب روی برنامه ی واژه ‌نگارِ فارسی در کامپیوتر. پس از نوشتن، به دو سه شکل و شیوه، سرانجام روی همین شکل و شمایل فعلی کتاب، توافق کردیم و من بخش به بخش که کار آماده می‌شد، پرینت می‌گرفتم و به "بهروز" می‌دادم تا بخواند. و این کار در فاصله‌ی آن سه سال ادامه یافت؛ چه زمانی که در سوئد بودم و چه آن روزها که به سانفرانسیسکو می‌رفتم. شرح جزئیات بیش‌تر موجب کسالت خواننده خواهد شد. فقط این را بگویم که تا کار به انجام برسد، کل کتاب را که در واژه‌نگار بیش از 600 صفحه بود، من هفت بار پرینت گرفتم و متن‌ها را پُست کردم برای "بهروز".... دراین بازخوانی‌ها، دوستان دیگری هم گاه شرکت می‌کردند و نظر می‌دادند که من در مقدمه ی کتاب از آنان تشکر کرده‌ام و البته همیشه "مرتضا نگاهی" هم بود که کار را دنبال می‌کرد و به نوعی مشوق من بود و همین همیاری او دراین زمینه، برای من مفید بود. اغراق نکرده‌ام اگر بگویم که برای این کتاب، من به اندازه‌ی نوشتن پنج، شش رمان زحمت کشیدم».
انتشارات «معین» در تهران قرار بوده که آن را منتشر کند. "صالح رامسری"، مدیریت تولید انتشارات «معین»، در گفت و گو با خبرگزاری ایلنا، گفته است: «این کتاب شامل زندگی نامه ی کامل "بهروز وثوقی"، بازیگر شاخص سینمای پیش از انقلاب ایران است که در 600 صفحه و در قطع وزیری تهیه شده. این کتاب اصلاً سیاسی نیست و نماینده ی "بهروز وثوقی" در ایران برای انتشار کتاب، برادرش "بهزاد وثوقی " است. 
*******
"نادری" که تا آن زمان یکی دو فیلم ساخته و «تنگنا» و «خداحافظ رفیق» او از جمله فیلم های قابل توجه و مورد بحث بوده است، می رود سراغ رمان "چوبک" و بر اساس آن، فیلمنامه ای می نویسد. سپس برای گرفتن اجازه ی ساختن فیلم می رود پیش نویسنده.
- "صادق چوبک" پرسیده بود: «کی قرار است نقش زایرمحمد را بازی کند؟ برای من مهم است بدانم چه کسی این نقش را بازی می کند». "نادری" اسم مرا می برد. "چوبک" می گوید: «اگر فلانی بازی کند، اشکالی ندارد». بعد هم که می رود سراغ "علی عباسی" که فیلم را تهیه کند، او هم می گوید: «اگر بهروز بازی کند  من حاضرم، باهات قرارداد ببندم».
البته بعدها "ابراهیم گلستان" در نامه ای که برایم نوشته بود و موجود است، متذکر شده بود که به "صادق چوبک" دو هزار تومان پول داد که داستان «تنگسیر» را بنویسد و بعد هم آن را بخشیده به "امیر نادری". در صورتی که "علی عباسی" تهیه کننده ی فیلم می گفت پنجاه هزار تومان بابت خرید کتاب داستان «تنگسیر» برای ساختن فیلم، به "صادق چوبک" پرداخته است. من نمی دانم کدام یک از این دو روایت درست است.
"بهروز" رمان را می خواند. طبیعی است که آن را و نیز نقشی را که باید  بازی کند، می پسندد. اما داستان طولانی است. در فیلمنامه و فیلم، داستان کوتاه تر می شود و این یکی از موارد چندگانه ای است که بعدها، مورد اعتراض "چوبک" قرار می گیرد. هر چند که با این همه، فیلم «تنگسیر» به نسبت فیلم های معمول سینمایی ایران زمانِ طولانی تری دارد.
قرار است فیلم رنگی تهیه شود و چون فیلم برداری هم در شهرستان است، یکی از فیلم های پر خرج سینمای آن زمان ایران می شود.
- به "علی عباسی" گفتم: «من در قرارداد، اختیار تام می خواهم». آن زمان به مرحله ای رسیده بودم که حق انتخاب خیی چیزها را داشتم. دیگر هر داستانی را قبول نمی کردم. حق انتخاب آدم ها و همکارها را هم داشتم.
"عباسی" می گوید: «باشد».
با گرفتن «اختیار تام» از تهیه کننده، "بهروز" می شود «مسئول فیلم» و در واقع «نماینده ی تام الاختیار» او که می تواند بر همه چیز نظارت داشته باشد و همه ی افراد گروه باید حرفش را بخوانند. البته برای تهیه کننده هم خیلی مهم است که یک نفر مسئول دل سوز از طرف او، بر صحنه ها و جریان کار نظارت داشته باشد تا مبادا سرمایه اش حیف و میل شود.
 تهیه کننده به "امیر نادری" می گوید: «بهروز در این فیلم اختیار تام دارد».
کارگردان می گوید: «برای من اصلاً این چیزها مهم نیست، فقط تو فیلم بازی کند، بقیه اش برام مهم نیست. هر کاری دوست دارد بکند، اشکالی ندارد از نظر من».
"پرویز فنی زاده" هم در این فیلم قرار است نقشی بازی کند.
- خدا بیامرز "پرویز" دوست خیلی خوب من بود. یکی از بهترین بازیگران تئاتر و سینمای ما بود، من همیشه افتخار می کنم که در چند فیلم با او هم بازی بودم.
"فنی زاده" آن زمان، دچار مشکل اعتیاد است. "بهروز" از او خواهش می کند که یک ماه زودتر برود بوشهر و در آن جا استراحت کند تا مشکلش برطرف شود و بتواند خوب کار کند.
"بهروز" در بوشهر، دوستی دارد؛ تیمسار "روحانی" فرمانده ی نیروی هوایی بوشهر. او به توصیه ی "بهروز"، از "فنی زاده" پذیرایی می کند و او را در بیمارستان می خواباند و هر کاری که از دستش ساخته است انجام می دهد.
وقتی "بهروز" و گروه فیلم برداری می رسند بوشهر، "پرویز فنی زاده" حالش کاملاً خوب شده است.
"بهروز" با دیدن "پرویز" می گوید: «خوشحالم که حالت خوب شده ... آخر حیف از تو نیست؟! بازیگر به این خوبی ... چرا؟»
- خدابیامرز دست خودش نبود. اصلاً دلش نمی خواست و دوست نداشت بیافتد تو مخمصه ی اعتیاد... روحیه ی عجیبی داشت. مهربان بود و حساس. بی غل و غش بود... ول می کرد، مدتی حالش خوب بود، اما دوباره شروع می کرد... بالاخره دلیلی برای شروع دوباره پیدا می شد.
"فنی زاده" می خندد: «آره... الان حالم خوب است اما می دانم از این جا برگردم، باز شروع می شود».
فیلمبرداری در بوشهر شروع می شود.
روز اول، صحنه ای را می گیرند که "زایرمحمد" رفته سراغ یکی از آن هایی که پولش را خورده اند و به او التماس می کنند که پولش را پس بدهد. داخل یک اتاق دارند فیلمبرداری می کنند؛ نمایی است طولانی که دو سه دقیقه طول می کشد. همه چیز خوب پیش می رود.
"نادری" می گوید: «یک بار دیگر این صحنه را تکرار می کنیم». بعد دستور می دهد جا و زاویه ی دوربین را عوض کنند.
یک بار دیگر همان نما را می گیرند. این بار هم همه چیز خوب است. "نادری" باز می گوید که محل دوربین را عوض کنند.
- من دیدم همان یک شات است که هِی دارد آن را تکرار می کند. خراب هم نشده بود که بگوییم لازم است تکرار شود. بعد هم این می خواهد یک شات را از چند زاویه بگیرد... گفتم: «امروز کار تعطیل ... برویم هُتل».
"نادری" می پرسد: «چی شده؟ برای چی؟»
"بهروز" می گوید: «هیچی ...برویم هُتل...».
"بهروز" در مهمانسرای نیروی هوایی، نزد دوستش است و افراد گروه در هتلی در بوشهر اقامت دارند.
- کار را تعطیل کردیم و رفتیم هتل. من و "نعمت حقیقی" فیلمبردار و "نادری" نشستیم تو یک اتاق صحبت کنیم.
"بهروز" می گوید: «نادری! به من بگو این فیلم چند تا شات دارد؟»
"نادری" می گوید: «الان دقیق نمی دانم».
"بهروز" می گوید: «تقریبی بگو... حدوداً چند تا؟»
"نعمت حقیقی" از "بهروز" می پرسد: «برای چی می پرسی؟»
"بهروز" می گوید: «تو صبر کن، نعمت جان! می خواهم بدانم...»
"نادری" فکری می کند و می گوید: «حالا می گیریم هزار تا...»
"بهروز" می پرسد: «فکر می کنی هر کدام از این شات ها چند ثانیه است؟ 30 ثانیه؟ 45 ثانیه؟ یک دقیقه؟...»
"نادری" می گوید: «فرض کن یک دقیقه...»
"نعمت حقیقی" حساب می کند و می گوید: «ای بابا! یعنی تو می خواهی پانزده شانزده ساعت فیلم بگیری که از توش دو ساعت در آری؟!»
"نادری" می گوید: «خُب، هر فیلمسازی یک شیوه ای دارد...»
"بهروز" می گوید: «ببین امیر جان! درست است  که هر کارگردانی برای خودش شیوه ای دارد، اما چون من در این فیلم یک اختیارات و تعهداتی دارم و فیلم هم رنگی است، دلم نمی خواهد به تهیه کننده لطمه بخورد. ما منشی صحنه هم که نداریم... حتماً باید هر چه فیلم می گیریم چاپ کنیم، نه؟»
"نادری" می گوید: «آره دیگر، پس چی؟ من تو اتاق مونتاژ باید تمام شات هایی را که گرفته ام ببینم. ببینم کدام را دوست دارم، آن را بگذارم».
"بهروز" می گوید: «پس الان نمی دانی کدام شات را دوست داری؟! مگر تو دکوپاژ ِ دقیق نداری؟»
"نادری" می گوید: « نه، شیوه ی کار من این جوری ست».
"بهروز" می گوید: « ببین امیرجان! تو عکاس درجه یکی هستی، قبول... ولی این کار را نمی دانی... من متأسفانه نمی توانم باهات کار کنم. من در این فیلم یک مسئولیتی را قبول کرده ام، نمی توانم بهش عمل نکنم. به تهیه کننده لطمه بزنم، به خودم لطمه بزنم، که چی؟ که تو شیوه کارت این جوری ست...؟! نه، خواهش می کنم شما بفرمایید برگردید!»
"امیر نادری" بهش بر می خورد، ناراحت می شود و می رود تو اتاق خودش.
"نعمت حقیقی" به "بهروز" می گوید: «این چه کاری بود تو کردی؟ اگر این برگردد که خیلی بد می شود. آبرو و حیثیتش می رود... به هر حال، کارگردان این فیلم است».
"بهروز" می گوید: «نه نعمت جان! این جوری نمی شود کار کنیم».
"بهروز" تلفن می کند به "علی عباسی" و قضیه را می گوید.
"عباسی" می پرسد: «چه کنیم؟»
"بهروز" می گوید: «شما با آقای تقوایی صحبت کن، ببین می تواند بیاید».
- قضیه بالاخره حل شد البته... "عباسی" گفت "تقوایی" گرفتار است، بعد به "منفردزاده" تلفن کرد و او را فرستاد بوشهر برای حل مسئله. "عباسی" می دانست که "اسفند" رفیق صمیمی ما است... "منفردزاده" هم آمد و وساطت کرد و تصمیم گرفتیم به یک شرط کار با "نادری" را ادامه بدهیم که دکوپاژهای او را "نعمت حقیقی" تأیید کند تا شات زیادی نگیریم. خلاصه برگشتیم سر کار و فیلم را ادامه دادیم.
پس از این همه سال، از "بهروز" می پرسم: «چرا با افراد گروه فیلمبرداری نمی رفتی یک جا؟ چرا خودت را از آن ها جدا کرده بودی، رفته بودی مهمانسرای نیروی هوایی؟!»
می گوید: «من بیش تر وقت ها با گروه بودم، اما گاهی نمی شد. مثلاً سر همین تنگسیر، رفیقم مرا برد به مهمانسرای نیروی هوایی. دوست داشت با من باشد، همدیگر را بیش تر ببینیم. خُب نمی شد که تمام افراد گروه را هم بردارم ببرم مهمانسرایی که مال ارتش بود... باور کن وقتی این تیمسار می گفت مرا با هلی کوپتر ببرند سر صحنه، خودم ناراحت می شدم... من آدم این طوری نبودم. در تمام طول کارم، کارگرهای فیلم عاشق من بودند، چون تا مطمئن نمی شدم غذایشان را خورده اند، لب به غذا نمی زدم. حتا در یکی دو تا از فیلم ها، با مدیر تهیه دعوام شد که چرا برای ماها مثلاً چلوکباب و برای گروه کارگر فنی که از همه بیشتر زحمت می کشند، ساندویچ؟!... حتا چلوکبابم را می بردم می دادم به آن ها. چون معتقد بودم در یک کار گروهی، نباید اختلاف و اجحاف باشد. اما یک جاهایی دیگر نمی شد کاریش کرد... خُب رفیقم مرا دوست داشت، دلش می خواست به من محبت کند. مرا سوار هلی کوپتر می کرد، من نمی توانستم بگویم: «نه این کار را نکن؟ یا  حالا که مرا سوار می کنی، باید تمام افراد گروه را هم سوار کنی! مسایلی هم البته پیش می آمد... مثلاً سر صحنه های فیلمبرداری، مردم جمع می شدند، مرا می شناختند، دوستم داشتند، برایم ابراز احساسات می کردند. این طبیعی بود. اما برای بعضی کارگردان ها یک خُرده سنگین بود... کارگردان می گفت: «من دارم این فیلم را می سازم، آن وقت این بهره برداری می کند!» توجه نمی کرد که در تمام دنیا همین جوری است؛ برای مردم، بازیگر بیش تر از کارگردان محبوب و مطرح است. همان طور که برای اهل فن و هنر و منتقدان، این کارگردان است که اهمیت بیش تری دارد. البته این قضیه هم برمی گشت به درک و فهم کارگردان... من هیچ وقت با "جلال مقدم" این مسأله را نداشتم، با "ناصر تقوایی" چنین مسأله ای را نداشتم. برای این که آن ها می فهمیدند که خُب این بابا مشهور و مطرح است، محبوب است و مردم دوستش دارند، می آیند، جمع می شوند پشت صحنه و تماشایش می کنند، یا ابراز احساسات می کنند برایش. این که اشکالی ندارد؟ چیزی از شخصیت کارگردان کم نمی کند. اما در مورد همه این جوری نبود».
در تمام طول فیلمبرداری، "بهروز" در بوشهر است. فقط یک بار که یکی از برادرهایش ازدواج می کند، مجبور می شود یک شب برود تهران و در مراسم عروسی او شرکت کند و فردای آن شب هم باز برگردد بوشهر، سرِ کارِ فیلم.
هنگام فیلمبرداری «تنگسیر»، به دلیل ضعیف بودن امکانات، مشکلاتی پیش می آید. در صحنه ی دویدن دنبال گاو، چون نتوانسته اند برای "بهروز" کفش مخصوص تهیه کنند، ناخن پایش کَنده می شود و مدت ها مایه ی عذابش است.
یکی از روزها، "نادری" می گوید: «این جا پیرمردی است نود و چند ساله که زایرمحمد را از نزدیک می شناخته».
با هم می روند دیدن پیرمرد. "بهروز" با همان لباس ِ سَر ِ صحنه می رود.
- پیرمرده تا چشمش افتاد به من، گفت: «خودشه... خودشه...!» هیأت "زایرمحمد" را در من دیده بود انگار.
کار تمام شد و فیلم‌ آماده ی نمایش است.
به نظر "بهروز"، یکی از اشکالات «تنگسیر» همخوانی نداشتن تصویر و موسیقی آن است. آهنگساز این فیلم "چکناواریان"، هنرمند سرشناسی است، تحصیل کرده ی موسیقی و اداره کننده ی ارکستر فیلارمونیک، اما آشنایی کامل و درستی با «تصویر» و «سینما» ندارد.
"بهروز" اما "منفردزاده" را نمونه ی خوبی از آهنگسازان مسلط در زمینه ی سینما می شناسد و فیلم هایی را که با هم کار کرده اند (به خصوص «قیصر») را مثال می زند. در این جا یاد حرفی از "منفردزاده" می افتد که هیچ گاه یادش نمی رود: «در دنیا هزاران موسیقی دان و آهنگساز هستند که می توانند برای هزاران موضوع، موسیقی و آهنگ بسازند و کارشان هم خوب باشد. اما در دنیا، انگشت شمارند آهنگ سازانی که فیلم و سینما را می شناسند و می توانند موسیقی را درست روی تصویر جا بیاندازند».
بخشی از نامه ی "گلستان" به "بهروز وثوقی":
...«تنگسیر» به سفارش من نوشته شد، چون دوست بسیار عزیزم "صادق چوبک" به من گفت گوشه ای از این حادثه را خودش دیده بوده است، گفتم: «بنویس» گفت: «سفارش بده» گفتم: «چقدر؟» گفت: «دو هزار تومان». در همان لحظه چک نوشتم و به شوخی و خنده قراردادی نوشت و من امضاء کردم. بعد از آن، قصه را نوشت.
و ای کاش آن را که به من داد همان را به چاپ می رساند که شسته رفته تر بود. به هر حال برای همین قرار هم بود که وقتی "علی عباسی" به او رجوع کرد، "چوبک" گفت: « برو پیش گلستان» و او که نزد من آمد گفتم: «به شرط آن که امیر نادری آن را کارگردانی کند.»  هر چه اصرار کرد که کسان دیگر، گفتم: «هیچ کس به جز امیر نادری» درست هم می گفتم. وقتی هم او به ناچار قبول کرد، قصه را من بلاعوض به او دادم. و یک شب هم تا نزدیک صبح، "امیر نادری" پهلوی من نشسته بود و من تمام طرح های خودم را برای سکانس های فیلم برایش گفتم و به او دادم! یکی یکی و با جزییات، ولی افسوس که تقریباً همه ی آن ها را اصلاً به کار نبرد، که می گفت مسئولیت این به کار نبردن به گردن او نیست، و تقصیر را روی شانه ی "عباسی" و خود شما – "بهروز وثوقی" - می گذاشت که البته دیگر مهم نیست. مهم این بود که «تنگسیر» می شد فیلم خوبی باشد، که نشد و روحیه ی احمقانه ی بازاری مرسوم و فکر بازاری تهیه کننده آن را به حدهای بی بخار پایین آورد و قدرتی را که "نادری" در فیلم های کوتاه و بعد «دونده» نشان داد، از این اثر دریغ بدارد. (جمعه، 11 مه 2001)
"شاهرخ گلستان": «...چوبک نخست کتابش را به بهترین فیلم سازی که می شناخت واگذار کرد، اما پنج سال گذشت و توانایی ساختن نبود و مدت امتیاز سر آمد... قبلاً دو سه فیلم نامه بر مبنای تنگسیر نوشته شده بود که چوبک آن ها را چندان هم بد نیافت. اما جدی ترین علاقه مند علی عباسی بود...».
"علی عباسی": «تنگسیر قبل از این که کارگردانش مشخص شود، قصه ای بود که من حدود یک سال در پی اش بودم، فیلم نامه ای بود که آقای ابراهیم وحید زاده نوشته بودند و یک شرکتی آن را خریده بود. قبل از این یا همزمان با آن، من فیلم نامه را از روی داستان کوتاهی که آقای رسول پرویزی نوشته بودند، انتخاب کرده بودم. موقعی که در تلاش تدوین و تنظیم این داستان کوتاه بودم، من مراجعه کردم و آن فیلم نامه که به وسیله آقای وحید زاده نوشته شده بود، آن را هم امتیازش را گرفتم» .
"صادق چوبک: «...من به علی عباسی گفتم: ببینید، این کتاب چاپ شده و اکثر مردم این را خوانده اند، حالا اگر شما این را فیلم می کنید، می خواهید فیلم درست کنید ازش، اگر بهتر درست کنید که خوب شما موفقید. ولی این کار را نکنید که شما ببازید. و مدت ها دیگر من خبر نداشتم که این ها چه کار می کنند. فقط شنیدم که آن کسی که آن فیلم را درست می کند، دیگر آن شخصی که پیش من آمد نیست، یک شخصی است به نام امیر نادری که شنیدم خیلی اظهار تمایل کرده و گفته من مثل جان فورد این فیلم را درست می کنم. من جان فورد را می شناختم از لحاظ فیلم هایی که درست کرده بود، ولی ایشان را نمی شناختم. و نمی شناختم کسی را در ایران که بتونه این ادعا را بکنه...».
"امیر نادری": «...من برای ساختن تنگسیر به کتاب اکتفا نکردم چند بار رفتم بوشهر و در آن جا با خیلی از آدم های پیر که ماجرای زارمحمد را به چشم دیده بودند، حرف زدم و یک تنگسیر جدا نوشتم و از روی آن سناریوی فیلم را تنظیم کردم... من قصه ی چوبک را از صافی ایده ها، افکار، ذهنیات و یافته های خودم عبور داده ام».


comment نظرات ()